تبليغاتX
>

سپیده شب من
شنبه بیست و یکم مهر 1386 ساعت 11:57
هر آنچه داری به پای زیبایی نثار کن آن را بخر و به قیمتش نیندیش زیرا یک ساعت آوای سپید آرامش جبران تمام تقلاهای شکست خورده ی زندگی است و در یک نفس شور و وجد و بی خویشی هر آنچه هستی یا میتوانی باشی را به تو هدیه میکند
نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 21:51
این پست شما انسانهای تابع اخلاق را ناراحت می کند اما این مصیبت اولین نیست در زمان موسی واقع شده در زمان مسیح تکرار شده در زمان محمد تکرار شده و هنوز هم ادامه دارد. مشکل ما خدایی است که ساخته و به بالا فرستاده ایم اکنون نیز توان پایین آوردن آن را نداریم. اگر خدا را پایین بکشیم و بدانیم که جز تمام ما و سیارات خدایی وجود ندارد آن وقت می توانیم قوانینی انسانی بسازیم که همه در پناه آن راحت باشیم. شما می دانید ادیان در تضاد با یکدیگر چقدر آدم کشته اند  و هنوز هم شاهد آن در کشورهای عراق ، پاکستان ، هند و افغانستان هستیم. شما اگر به دنبال نجات بشر هستید کمک کنید خدا را از اسمانها به زمین بیاورید تا بتوانید خود را باور کنید اگر به دنبال اثبات هر کدام از این پیامبران باشید به چیزی جز جدایی انسانها و جنگ و خون ریزی نخواهید رسید. شاد و زنده باشید
نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 22:8
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست!

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست!

سز گرم به خود زخم زدن در همه عمرم!

هر لحه جز این دسته مرا جز این مشغله ای نیست!

در حسرت دیدار تو اوار ترینم!

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست!

مریم دارم می میرم!

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 22:2
شب رفت

            اما ستاره ها هستند

                                                ومن بدون تو

                                                        ازهمه چیز می ترسم

                                                                                                                                                   حتی از عشق!  

مریم حتی فکر رفتنت هم دیونم کرده!

حتی ۳ ساعتم نگذشته اما احساس می کنم دارم ی میرم!

مریم من بغل تو رو می خوام........

 

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 16:19
روسري هاتوتو بکشيد جلو تا يادتون بره:

1 ) شهرام جزايري چي شد

2)سد سيوند آبگيري شد

3)  بنزين سهميه بندي شد

4)قيمت مسکن ده برابر شد

 5)بيکاري و فقر سطح وسيعي از جامعه را فرا گرفته

 6)ميوه و گوشت قيمت خونه ...

 7)ايران تحريم شد.....

 8) دارو و درمان در توان همه نيست.

 9)وام 1000 ميلياردي به عراق داده شد آخه طفلک جووناي عراقي واجب ترن...


 10)گاز ايران که جزو اموال شخصي به قيمت خيلي ارزان در اختيار هند و پاکستان قرار گرفت

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 17:7
امشبم با هم بودیم اما بازم تلفنی...

حالا تو داری فکر میکنی به همه چیز و من دارم مینویسم از یک شب دیگه کنار صدای تو.

 نمیدونم چرا دلم میخاد زودتر بخوابی:|

میدونی چی آزارم میده؟ اینکه دارم به صدات عادت میکنم. به شب تا صبح کنار صدات بودن.

میرم لالا :|

اون جمله هه:*

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه چهارم مرداد 1386 ساعت 10:7
چقدر سخته گاهی اوقات نیاز به کسی داشته باشی که باهاش صحبت کنی اما هیچ کسی نباشه که به حرفات گوش کنه . چقدر سخته گاهی اوقات کسی که واقعا از ته دل دوسش داری بخوای پرستشش کنی اما نتونی . چقدر سخته گاهی اوقات واسه دل خودت گریه کنی اما دیگران فکر کنن واسه جلب توجه هست .
نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه دوم تیر 1386 ساعت 23:48
می گویند قبل ِ رفتنش ، چشم از آستان ِ پنجره بر نمی داشت .انگار آمدن ِ آشنایی را چشم انتظار بود شکوفه های تازه روئیده بر شاخه های خشک ِ درخت ِ گیلاس را نظاره می کرد و لحظه های آخرین ِ بهار عمرش را یکی یکی می شمرد . برقی شفاف در دیدگان خسته از تکرارش سوسو می زد و لبخندی حاکی از آرامش – شاید بخاطر سفری که در پیش داشت – بر لبان سردش داشت .

عاقبت او آمد ؛ میهمانش را می گویم ! وقت ، وقت ِ رفتن بود . دست در دست ِ خداگونه ی او گذاشت و معراجش را آغاز کرد .

 آری ... مرگ همین نزدیکی هاست . در هاشور های طلایی رنگ ِ خورشید یا لاجوردی ِ آسمان شاید ! یک آن کنار ِ پنجره ، یا  ممکن است بر خالهای  ِ رنگی ِ پروانه نشسته باشد . یکبار در گرمای ِ عطشناک ِ تابستان آید و یک لحظه در یخ بستگی ِ زمستان مانَد .

یک لحظه پیش من ، بعدها کنار ِ تو شاید ! دیروز همخواب ِ او ، فردا سایه به سایه ی من باشد .

 

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه دوم تیر 1386 ساعت 23:44

در روز تولدم ديگه خسته شدم.

از سکوت زمخت لحظه ها خسته شدم

از شبکوری ستاره ها

بغض آواز پرنده ها

از زندگی کوکی  این آدمکها هم خسته شدم .

نگاه ها همه سرد است

همه بی تفاوت اند ، حتی عشق که بر ایوان دلم لمیده  است .

انگار همه کنار کشیده اند

گویی نگاهی پاک در پی رد شدن از حوالی چهار راه دل نیست

گویی همیشه پیوندها محتاطانه انجام می شود .

آن روزها که دل کم سن و سال تر بود ،

عشق در ابتدای جاده ی زندگی حضورش به اندازه ی جثه اش بزرگ می نمود ،

اما ؛

اکنون به بلوغ رسیده است ؛ بلوغ حسی !

دیگر می تواند از افعال اندیشیدن ، نگریستن و زیستن استفاده کند .

اما چه فایده که ستاره ها دیگر خاکستری رنگ اند .

بادبادک ها دیگر به اوج آسمان  نمی روند

و دل شمعها هرگز برای شاپرکها آب نمی شود .

برای همین است که خسته شدم

از واژه ی نیاز ، امید و حس  هم خسته شدم.

دلم می خواست روسری خالدار شب را بردارم و همه چیز را واضح ببینم

دلم می خواست حقیقت را در دستانم بگیرم

دلم می خواست طعم شیرین زندگی را

میان لحظه های به عصب رسیده ی  تنهایی ام مز مزه کنم .

اما چه فایده که این روزها در گوشه های شهر دل را کباب می کنند

سایه ها دیگر در پی آدمها راه نمی روند .

و عشق تنها در میان جملات زیباست .

نگاه ها همه سرد است

همه بی تفاوت به شبکوری شان تنها زندگی را نوشخار می کنند

 و این آدمکهای کوکی تنها قلاده ی زنده بودن را بر گردن آویخته اند.

برای همین است که خسته شدم،

تنها به یک جمله می توانم اعتماد کنم :

هنوز امید هست و باید باشد ....

شاید روزی....

                  ستاره ای ....

                                    تولدی .....

                                                  و شروعی ....

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 4:36
این شعر فروغ واقعا احساس من به خدای مسخره قزان است

روحش شاد......

 

 

نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بيگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجير
داستان هائی ز لطف ايزد يکتا

سينهء سرد زمين لکه های گور
هر سلامی سايهء تاريک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشيد بيمار تب آلودی

جستجوی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای اين در بسته

می نشينم خيره در چشمان تاريکی
می شود يک دم از اين قالب جدا باشم؟
همچو فريادی بپيچم در دل دنيا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود
من به اين تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ويران جاده های اين جهان پير
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند
عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم
يا ره باغ ارم کوتاه می کردم
يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر اين شعلهء عصيان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پيشتر می رفت و دنيای مرا می سوخت

سينه ها را قدرت فرياد می دادم
خود درون سينه ها فرياد می کردم
هستی من گسترش می يافت در"هستی"
شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم

مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت
تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد

خانه می کردم ميان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبير می کردم
می دريدم جامهء پرهيز را بر تن
خود درون جام می تطهير می کردم

من رها می کردم اين خلق پريشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه ای از بادهء هستی بياشامند
خويش را با زينت مستی بيارايند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم
مسجد و می خانهء اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه های روشن پايم

من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خويش
گوش بر فرياد خلق بينوای خويش
تا ببينم دردهاشان را دوایی هست
يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
اين جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشير من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست
خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور
زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست

زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها
من کجا و زين تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشينم خيره در چشمان تاريکي
شب فرو می ريزد از روزن به بالينم
آه ، حتی در پس ديوارهای عرش
هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم

ای خدا ، ای خندهء مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، اين شيطان ، خدای من

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 0:30
در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن


بسوی ابرهای تیره پرزد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم ، دوست دارم


صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبارآلوده و بیتاب کوبید
در زرین قصر آسمان را


ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
زطوفان صدای بی شکیبم
بخود لرزیده، در ابری خزیدند


ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد
ز خاک ره،درون حوض کوثر


خدا در خواب رؤیا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش


ولی آن پلکهای نقره آلود
دریغا،تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند


صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا میخواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد


صدا فریاد میزد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلائی ؟
من اینجا تشنهء یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدائی


مگر چندان تواند اوج گیرد
صدائی دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از "صدا" دیگر تهی بود


ولی اینجا بسوی آسمانهاست
هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را می شناسی؟
من او را دوست دارم ، دوست دارم
نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 2:56
Image hosted by allyoucanupload.com

زمان انتخابات ریاست جمهوری در تلویزیون سیرکی اجرا شد که در آن نوبخت

از خوش چهره سوال می کرد آیا دوباره مردم شاهد گشت زنی ها و بگیر و

ببندهای سال ۶۰ خواهند بود؟!

و ایشان با تمسخر گفتند: این تبلیغات مخالفان است. البته مطمئنا مردم

سیرک اصلی را که با حضور محمود خان اجرا شد

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 2:37

در تمام موارد فوق هرکس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است.سریعا دشمنان اسلام را نابود کنید در مورد رسیدگی به وضع پرونده ها در هرصورت که حکم سریعتر اجرا گردد همان مورد نظر است- روح الله خمینی
نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 22:40

نامزد سناتوري برهني بژيكي نمادي از آزادي و تفاوت برخورد جهان سوم و جهان متمدن

اميدوارم ماهم به اين ازادي بيان و عقيده برسيم و انقدر دگم انديش نباشيم!
سامان

 

یک کاندیدای زن از حزب NEE بلژیک برای جلب آرای مردم این کشور در انتخابات سنا ، به روشی عجیب و شعاری عجیب تر رو آورده است .

"تانیا در وکس" در پوستر های تبلیغاتی خود با عکس های کاملا برهنه ظاهر شده است به گونه ای که حتی یک تکه لباس نیز بر تن ندارد !

شعار رسمی او و حزبش در این انتخابات ، ایجاد اشتغال برای 400 هزار بلژیکی است ، اما وعده ای که تانیا به رأی دهندگان این کشور داده است ، بیش از این شعار رسمی توجهات عمومی را به وی جلب کرده است .

این زن سیاستمدار جوان در تبلیغات انتخاباتی خود قول داده است با اولین 40 هزار نفری که به او رأی دهند نوع خاصی از سکس داشته باشد!

این موضوع از یک سو باعث توجه رسانه ها به وی شده و از دیگر سو ، وی را دستمایه تمسخر قرار داده است به گونه ای که برخی روزنامه ها با محاسبه حداقل زمان لازم برای تحقق وعده وی ، نوشته اند که او باید بخش اعظم دوران سناتوری خود را به این کار اختصاص دهد!

این جنجال پس از آن آغاز شد که حزب رقیب (VLD) وعده ایجاد 200 هزار و حزب PS نیز قول 260 شغل داد که در مقابل ، حزبی که این زن عضو آن است ، برای پیشی گرفتن از رقبا وعده 400 هزار شغل را داد و علاوه بر آن ، کاندیدای جنجالی اش نیز ، این وعده را از طرف خود به مردم داد تا بلکه NEE بتواند برنده انتخابات شود .

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:48

طريق صيد دلم را اگر بياموزی،

کسی به رامی من نيست!

خزان رسيده و در باغ عمر،

هيچ گل به بی دوامی من نيست

يکی به طعنه به من گفت: "پس دلت؟"

دلم تمامی من نيست.

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:45

نمي دانم چه کردي با دل

                                                   که اين دل بي قرار بي قرار است

  نمي دانم چه گفتي با نگاهت

                                                   که چشمم در انتظار است 

  به وقت ديدن آن روي ماهت

                                                   تپش هاي دل من بي شماراست

براي من فقط يک لحظه زيباست

                                                 آن هم لحظه ديدار توست

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 ساعت 22:40
كاش در دهكده عشق فراواني بود
                                         توي بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
                                         مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
                                         روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
                                         قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
                                        رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
                                       كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
                                       غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
                                      دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
                                      و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
                                      نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
                                      غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
                                      غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
                                       راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:51

                                   دوست داشتن

                                                                  هميشه گـــفتن نيست

 گاه سکوت است

                                     و گاه نگــــــاه ...

                                                                                  غـــــريبه !

اين درد مشترک من و

                                       توست

                                                                   که گاهي نمي توانيم

  در چشمهاي يکد يگــر

                                             نگــــاه کنيم...

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:39

دنيا را بد ساخته اند.........

کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد.

کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .

زندگي يعني اين

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:26

در نو بهار عشق تو باورم کردی

                             با اولین پاییز تو پر پرم کردی

وقت شنیدن ها تو قصه پردازی

                              وقت پریدن ها تو بال پروازی

سر تا به پا ویرونم مجنون تر از مجنونم

                               پریشونم پریشونم تو کردی

دیدی چقدر اسونه اتش زدن بر خونه

                                پشیمونم پشیمونم تو کردی

برم پیوسته پیوسته تاسف بر دقایق عمر

                                 شکستم من شکستم با حقایق عمر

 زدم اتش زدم اتش به هستی خویش

                                 سراب ارزو مندی.حقیقت های مستی خویش

بسوزان کهنه دیروز را بنا کن تازها را

                                 محبت پیشه کن بر هم بزن اندازه ها را

نمه اشکی بریزو خانه دل را صفا ده

                                 تو ای تک تاز من بگشا همه دروازه ها را

قضا را با همه نا باوری هایش رها کن

                                  ز خشت مهربانی خانه ای از نو بنا کن

کویر دل بزار همیشه پر الاله باشه

                                به شرطی اشک چشمت اب و عشقت لاله باشه

 

نگاشته شده توسط سامان | لینک ثابت | موضوع: